پارت پنجاه و چهارم :

گام‌های آرامی که به سمتش برمی‌داشتم را با ابروهای بالا رفته دنبال کرد. مقابلش ایستادم و نگاه به نگاهش دوختم:
_ سلام…
لبخند کجش مانند پوزخندی بی‌صدا بود. گوجه‌ای که به عنوان نمونه نگه داشته بود را داخل قفسه‌‌اش انداخت و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد:
_ علیک عروس دایی… کم پیدایی؟ چیشده بالاخره قابل دونستی پا به هتل محقر ما بذاری؟
نفس عمیقی کشیدم و بی‌توجه به طعنه‌هایش Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت غنچه در رمان معشوقه مرداب غنچه
تصویر شخصیت اهورا در رمان معشوقه مرداب اهورا
تصویر شخصیت آرش در رمان معشوقه مرداب آرش
تصویر شخصیت فروغ در رمان معشوقه مرداب فروغ
تصویر شخصیت کامران خان در رمان معشوقه مرداب کامران خان
تصویر شخصیت بهار در رمان معشوقه مرداب بهار
تصویر شخصیت افروز در رمان معشوقه مرداب افروز
تصویر شخصیت مریم در رمان معشوقه مرداب مریم
تصویر شخصیت شیوا در رمان معشوقه مرداب شیوا
تصویر شخصیت پریسا در رمان معشوقه مرداب پریسا
آخرین نظرات ارسال شده
  • سادات.۸۲

    1

    بهش بگو، اون حق داره بدونه

    ۲ ماه پیش
  • ناهید

    2

    راستی عزیزم میشه بگی پایانش غم انگیزه یاخوش؟

    ۳ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    پایانش خوشه جانم

    ۳ ماه پیش
  • ناهید

    1

    آخ ماچ بهت 😘 عاشق رمانهای پایان خوشم، رمانهایی که غم انگیز تموم میشن حالمو خراب میکنه واگه بفهمم رمانی پایان خوبی نداره دیگه خوندنشو ادامه نمیدم هرچقدرم که قوی وحرفه ای نوشته شده باشه

    ۳ ماه پیش
  • ناهید

    0

    بخاطر پارت هدیه هم خیلی ممنوم ازت

    ۳ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    عزیزم☺️

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    خیلی غمگین بود بخصوص با این موسیقی خیلی قشنگ و غمگین،دلم گرفت 😭 تشکر برای پارت هدیه،عالی بود 🙏🏻💙🌹

    ۳ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    🧡

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    کاش همه چیزو بهش بگه،واقعا حقشه بدونه،اونم بعد دو سال فکر و خیال که چرا؟؟

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    حتما دلیل خوبیه،یعتی چی که جوابی ندارم بهت بدم،مگه مسخره تو بوده بعد اون همه عاشقانه و قول و قرار بی خبر بذاری بری 😡

    ۳ ماه پیش
  • ناهید

    2

    کاش غنچه دیگه خودداری نکنه وهمه چیزو به اهورا بگه،حداقلش اینکه ما ازخماری در میایم🤣 دستت طلا سوگندجان

    ۳ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    غنچه فعلا قصد داره خودش رو بدبخت بکنه ولی نه اونقدر که به اهورا بگه😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️